آبگوشت
آبگوشت دیزی سنگی خاطره های منه...

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
موضوع بندی

Powered by BlogSky.com

خوش آمدید.

شنبه 30 تیر ماه سال 1386
!!!!!!!!!

              

چند روز پیش رفته بودم اداره ی ثبت احوال یه چیزایی دیدم که با خودم گفتم کارکنای حتما این جا صبح تا شب به کارای این ملت می خندند!(البته خنده ی تلخ) مثلا یه نفر اومده بود عکس شناسنامش نصفه بود. بعد گفت اینو خواهرم پاره کرده!(البته ما می دونیم که شوهرش پاره کرده بوده) یا یه نفر اومده بود شناسنامش این قدر خیسیده بود که اصلا هویتش معلوم نبود چی بود. تازه المثنی هم بود. و می گفت این توی مسافرت این جوری شده!(البته ما می دونیم که شناسنامش توی چاه دستشویی افتاده بوده) آخه عزیز من این چه طرز نگهداری از اسناد معتبره؟                                                                          

یه نفر دیگه اومده بود می گفت اومدم شناسنامه ی دوستم رو بگیرم. آخه چند وقت پیش اومده بود خونمون شناسنامشو جا گذاشت. منم شناسنامشو انداختم توی صندوق پست.چون با دوستم اختلاف پیدا کردم و دیگه رفت و آمدمو باهاش قطع کردم. دوستم خودش نیومد بگیره چون لب مرزگرفتنش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!        

 راستی، یه نفرو می شناسم که قبلا کارش یه جایی گیر بوده. اما اگه بچه داشته کارش حل می شده. واسه همین رفته با هزار ترفند یه شناسنامه ی الکی گرفته. بعد از این که کارش حل شده یادش رفته که شناسنامه رو باطل کنه. بعد چند وقت پیش رفته تا کارای پسرشو(بعد از اون ماجرا بچه دار می شه) درست کنه تا بره سربازی. اما بهش گفتن پسر بزرگت که هنوز نرفته سربازی اول اونو بفرست بره. این آقا هم مونده چی بگه. گفته پسرم 1 سالش که بود یرقان گرفت مرد. اما یادمون رفت شناسنامه رو باطل کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!

برای  شادی روح اون نوگل یرقان گرفته الفاتحه مع الصلوات.

یکشنبه 24 تیر ماه سال 1386
مردودی ها!

 

تابستون به غیر از گرما و بستنی و مانتوهای کوتاه، داستان های دیگه ای هم داره.برای دانش آموزانی که کارنامشون نمره ی درخشانی نداره، فاصله ی مدرسه تا خونه فاصله ی تلخیه... کارنامه ی ترم آخر این بدی را داره که نمی شه اونو زیر فرش قایم کرد یا گفت:« هنوز نمرات را اعلام نکردند! هنوز کارنامه نداده اند! مدیر گفت ترم آخر مهم است.»
کارنامه ی ترم آخر را نمی شه برای همیشه قایم کرد.هر کس به تو می رسه می گه:«قبول شدی؟» انگار پرسیدن این سؤال یه وظیفه ی ملی است،کسانی هم که این سؤال را می پرسند،روحشون خبر نداره که تو هنوز در کودکستان هستی یا دبیرستان را داری تموم می کنی! حالا باید بری و در کلاس های تابستونه ثبت نام کنی و چه عذابی ست این کلاس ها، کلاس هایی که وسایل گرمایشی و سر مایشی مناسبی ندارند و همون بخاری های نفتی زنگ زده که تو چند سال اخیر ، چند بار جون بچه ها را بی هیچ گناهی گرفته.

تکرار درس های کهنه، ورق زدن کتاب هایی که پر از یادگاریه، چرت زدن های عصرونه، به هم خوردن تموم بر نامه های تابستون، سفر، تلویزیون، چت، خیابان گردی...!

کاوش تو غارهای باستانی، نشون می ده که انسان های اولیه برای یاد دادن شکار به بچه هاشون، با ذغال بر دیوار غارها نقش می زدند.در واقع نقش زدن اولین شیوه ی انتقال دانسته ها بوده. در مدرسه های ما هنوز از شیوه ی نقش زدن استفاده می شه. با این تفاوت که به جای ذغال و دیوار غار، از گچ و تخته سیاه استفاده می شه.هر بچه ی دیگه تو هر جای دنیا هم بود وقتی باید هر روز یه مشت کتاب دنبال خودش می کشوند، و پای تخته سیاه کلی گچ می خورد، نسبت به درس بی انگیزه می شد.

کوتاه سخن اون که باید دست به یک انقلاب آموزشی زد. تا ابد نمی شه زیر سایه ی اسم هایی مثل ابو علی سینا، زکریای رازی، پرو فسور حسابی و... خوابید. این نوشتار، سوزنی به خود است، قبل از اون که جوالدوزی نثارمون بشه.

دانش آموزان تبدیل به ضبط صوت شدن. روح خلاقیت، پرسشگری و علم آموزی بین بچه ها غریبه است، از قافله ی دانش جهانی گام به گام عقب افتادیم، دلخوش به تک چهره های علمی نباشیم چون برای ساختن یک جا معه، هزار نفر آدم هم کمه، چه برسه به چند نخبه ی علمی. از پوستین تعریف و تعارف در بیاییم و قبل از اون که دیر بشه کاری کنیم.

فرانسیس بیکن می گه:« دیروز قدرت در عضله بود، امروز در پول، فردا در فکر!» ما در کجای زمان هستیم؟

ذهنم پر است از حرف هایی که دانش آموزان، معلمان، خانواده ها و ... درباره ی مردودی ها می گن.

دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386
از نخودچی، کشمش و قیسی تا سوسیس و کالباس و ...

پریروز:

اهل خونه با صدای قوقولی قوقو خروس از خواب بیدار می شن.

مادر: پسرم بیا این نخودچی، کشمش را بگیر ببر اگه توی مکتب دلت ضعف رفت بخور. وقتی هم بر می گردی یه کم گوشت بخر تا برای شام آبگوشت(به به!) درست کنم.

پسر: مامان الان یه هفتس هر شب داریم آبگوشت می خوریم

 مادر: مگه بده؟ تازه قوت هم داره استخون هات محکم می شه.

 مرغ همسایه: قدقدقدا...(در حال تخم گذاشتن)

دیروز:

مادر: پسرم بیا این ساندویچ پنیر و سبزی را بگیر اگه توی مدرسه دلت ضعف رفت بخور. وقتی هم بر می گردی یه کم سبزی بخر برای شام قرمه سبزی درست کنم.

 پسر: مامان الان یه هفتس هر شب داریم قرمه سبزی می خوریم.

 مادر: مگه بده؟ ویتامین داره واسه مغزت خوبه!

امروز:

پسر: صبح به خیر مامان. صبحونه چی داریم؟

 مادر: صبح به خیر پسرم. نون ها را از توستر در بیار، شکلات ها هم توی یخچاله بردار بخور. این پول رو هم بگیر توی مدرسه ساندویچ بخر.

 پسر: الان یه هفتس دارم توی مدرسه ساندویچ می خورم. امروز پفک می خرم.

 مادر: باشه،بخر. برای شام هم من خونه نیستم. زنگ بزن برات پیتزا بیارن.

فردا:

مادر روی پیغام گیر تلفن، پیغامی با این مضمون برای پسرش "کامی" گذاشته:

Hi کامی. هنوز نیومدی خونه؟ اون قرص های ویتامین A،B،C روی یخچاله. بردار بخور. برای شام هم فکر نکنم من و پاپی بیایم خونه. اگه گشنت شد اون کپسول قرمز رنگت را بخور.Bye

 

جمعه 15 تیر ماه سال 1386

 

 

با نسیم نفست بیدار شدم،با لبخند مهربانت

 جان گرفتم،

در آبی چشمانت جاری شدم

مادر،مادر،مادر...

میلاد بانوی عشق،آن که لقب مادر پدرش،گرفت

همو که پدر،همواره به احترامش

از جای بر می خواست،

او که شایسته ترین همسر برای برترین ولی خدا بود،

صدیقه،طاهره،فاطمه(س)را

به همه ی مادران

و

به همه ی گل ها و غنچه های این باغ،

تبریک و تهنیت عرض می کنم.

 

چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386
معلم شما کیه؟!

(واسه نوشتن این مطلب دیر شده اما مطلب جالبیه)

چند صباحی خبر اول همه ی نشریه های داخلی و خارجی، رسانه ها و نقل مجالس خبر فرار شهرام جزایری عرب بود. توی کوچه، توی بازار هر کی می رسید می گفت: چه خبر از شهرام خان؟( یعنی کجا فرار کرد؟) یکی می گفت رفته آمریکا، یکی می گفت نه رفته کانادا، یکی می گفت تو ترکیه دیدنش. خلاصه هر کی یه چیز می گفت. تمامی نیروهای امنیتی و مردمی بسیج شدند تا شهرام خان رو دستگیر کنند. تو همین گیر و دار یه شیر پاک خورده، تلفن را بر می داره و زنگ می زنه به اداره آموزش و پرورش یکی از شهرهای اصفهان و راپرت می ده که شهرام خان را توی یکی از کلاس های دبستان غیر انتفاعی فلان(مدرسه ی داداشم اینا) دیده.البته شما نشنیده بگیرید. بعدها گفتند اون راپرتچی ملقب بوده به "قارا مینا". تعجب نکنید خودمم نمی دونم یعنی چی!

بله تحقیقات گسترده در این رابطه به صورت شبانه روزی شروع شد. پس از چندین شبانه روز تحقیقات مداوم و پی در پی، مامورین گمنام به این نتیجه ی اخلاقی رسیدند که شهرام خان توی کلاس اول است. چیزی طول نکشید که خبر گوش به گوش به همه جا رسید.

و جالب تر این که همه به این نتیجه رسیدند که شهرام خان معلم کلاس اول است.

این شد که پای مامورین و بازرسان محترم به مدرسه ی فلان باز شد. هر کسی از راه می رسید سراغ کلاس اول و معلمش را می گرفت. بازرسان محترم برای این که هیچ شک و شبه ای توی تحقیقاتشون نباشه از پشت درهای بسته از بچه های کلاس اول بازجویی می کردند. و همه سوالشون این بود: بچه های عزیز معلم شما کیه؟ بچه ها هم با صدای بلند داد می زدند: آقای ژ.( آقای ژ هم مدیر دبستانه هم معلم کلاس اول) بازرس که در کلاس را محکم گرفته بود که مبادا کسی بیاد و بچه ها را شستشوی مغزی بده دوباره می پرسه: نه ببینید معلم اونیه که بهتون درس می ده. اون کیه؟ یکی از بچه ها که یه تصویر حالا از کجا، خدا می دونه یهو اومده تو مخش، داد می زنه: خانم الف.( زن آقای ژ.)!

تو این گیر و دار که همه بسیج شدند تا هویت خانم الف را کشف کنند، یکی از والدین دلسوز می خواد به بچه ی کلاس اولیش املا بگه و اما متن املا:

«روزی هنری دونانت بنیانگذار صلیب سرخ در جهان، با لئوناردو داوینچی که مشغول کشیدن لوزالمعده ی یک گوسفند در بشقاب در شهر تاریخی سولفرینو بود، دیدار کرد.»

طفلک پسر فقط به چشم های مادر می نگریست و مادر گفت: الهی مادر قربون نگات، فدای خنده هات چرا نمی نویسی؟! پسر می گه: چی؟ مادر میگه: تو املات ضعیفه. حالا باهات ریاضی کار می کنم. بگو ببینم "رادیکال8 ÷"sin32 چند می شه؟! پسرک دوباره با تعجب به چشم های مادر نگاه می کنه. در همین لحظه مادر با ناراحتی می گه: وا خاک بر سرم تو که چیزی یاد نگرفتی. پاشو بریم اداره.

مادر با عصبانیت وارد اتاق آقای رئیس می شه و می گه: ببخشید حاج آقا من بچه ی طفل معصومم را بردم مدرسه ی فلان درس بخونه، ولی چون معلوم نیست یه روز شهرام جزایری می ره سرشون، یه  روز خانم الف و یه روز خود آقای ژ، بچه ام هیچی یاد نگرفته. تازه از اینا گذشته گویا روزی که آقای x می خواد بزنه تو صورت شهرام خانْ، اون جا خالی می ده و مشتش می خوره تو صورت بچه ی من! خلاصه مادر با التماس از رئیس می خواد که بچه اش را نجات بده...

من هم از شما خواهش می کنم اگه فهمیدید معلم کلاس اول کیه حتما من را هم خبر کنید.

یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386
به خاطر هزار لیتر بنزین!

عرض شود که ما عمو بزرگمون خیلی آدم خجسته ایه. و تو این چند وقت اخیر خیلی مورد احترام همه ی ما قرار گرفته. جریان از این قراره که سهمیه ی بنزینش 100 لیتر بوده و به خاطر یه اشتباه خیلی خیلی کوچیک 1000 لیتر بهش تعلق گرفته.( این عموی ما تازه دو تا ماشین هم داره دیگه خودتون حسابشو بکنین.) و به خاطره این اتفاق بزرگ ما روز جمعه به پیک نیک رفتیم و یه جشن کوچولو براش گرفتیم:

بابای من: داداشی اینو می دونی که داداش ها همیشه باید هوا ی همدیگرو داشته باشن و بزارن داداشش از کارتش استفاده کنه.

من:عمو می خوای برات چای بریزم؟

آبجی من: می گم عمو مثل این که این کارت با هوش تو یه کم عقب موندگی ذهنی داره.

من:عمو می خوای شونه هاتو ماساژ بدم؟

عمو کوچیکه: می گم بیا این بنزیناتو آزاد بفروشیم.بازار سیاه راه بندازیم.

من:عمو آب یخ میخوای؟

دختر عمو: بابا، روزهای خوش زندگی در انتظارمونه.

من: عمو می خوای باد بزنمت؟

عمو کوچیکه در حالی که به عمو بزرگه اشاره میکنه خطاب به جمع میگه: این همیشه قندونشو چهار چشمی مواظب بود ما یه دونه پولکی بر نداریم بخوریم امروز همه ی شکلاتاشو خوردیم از خوشحالی هیچی بهمون نمی گه.(تا اصفهانی نباشی این مورد رو درک نمی کنی)

من: عمو فردا میری تو پمپ بنزین می بینی همه مواظبن یه قطره از بنزین گرانبهاشون رو زمین نریزه. اما شما شروع میکنی با بنزین زمینو بشوری بعد همه با تعجب بهت نگاه می کنن بعد یه نفر می یاد ازت می پرسه آقا شما راز موفقیتتون چیه؟

خلاصه در آخر هم یه نماهنگ به افتخار عموم زدیم. یه نفر با نی، یکی با در قابلمه، یکی با سطل و پسر عمو هام هم می رقصیدند.....

عموی بزرگوار هم از اول تا آخر می خندید و کم مونده بود مردمی که اون جا بودن به خودشون فحش بدن که چرا اومدن پیش یه همچین قومی نشستن.

پنجشنبه 7 تیر ماه سال 1386
با یاد خدا

مهر بینوایان

پروردگارا،

بر بینوایان مهر آور و ایشان را از سنگدلی سرمای شدید در پناه خویش گیر و پیکر برهنه ایشان را ، با دستان بخشنده ات فرو پوشان. و بر یتیمان خفته در آلونک ها، نگاهی از سر مهر افکن که نزدیک است از سرما از پای در آیند. و بشنو ، ندای بیوه زنانی را که در خیابان ها ، میان چنگال سرما و مرگ ایستاده اند.

پروردگارا،

دست مهربان خویش را بر سر ثروتمندان کش و چشم بینایی شان را بگشا،تا گرسنگی ناتوانان و ستم دیدگان را توانند دید.

مهربانا،

در این شب تاریک، بر گرسنگان ایستاده بر درگاه ها ، دل بسوزان و غریبان را به خانه ای گرم رهنموم شو و بر غربتشان رحم آور.

جبران خلیل جبران

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...

طرز تهیه ی آبگوشت:

مواد لازم:
نخود
لوبیا
گوشت
سیب زمینی
پیاز
رب گوجه فرنگی
نمک

طرز تهیه:

همه ی مواد فوق را به مقداری که عشقتان می کشد با هم مخلوط کرده، در دیزی بریزید.در دیزی را می بندیم و یک ساعت روی شعله ی ملایم می گذاریم.