آبگوشت
آبگوشت دیزی سنگی خاطره های منه...

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
موضوع بندی

Powered by BlogSky.com

خوش آمدید.

پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386
هفته ی بسیج بسیجی داغونه هفته ی بسیج چفیه پریشونه...

عرض شود که یه چیزایی تو دلم مونده اگه نگم خفه می شم.!

بله...یه چند روزی بود که مدیر محترم مدرسه ی ما واسمون سخنران دعوت می کرد. جناب سخنران هم تشریف می اوردن و نوگلان باغ زندگی رو شست و شوی مغزی می دادند.

یه روز از همین روزها نزدیکای زنگ آخر دیدیم که صدای معاون محترم از بلندگو به گوش می رسد:

دانش آموزا توجه داشته باشید فردا راس ساعت 7 صبح توی مدرسه باشید، سخنران داریم.

با شنیدن این صدا رنگ بچه ها پرید و دلشون هری ریخت پایین، انگار همون موقع بهشون الهام شد که فردا قراره چه اتفاقی بیفته.

خلاصه فردا شد و بچه های حرف گوش کن طبق گفته ی معاون محترم توی مدرسه بودن. ساعت 7:5 شد اما هیچ خبری نشد. بچه ها هم چون تکلیف خودشون رو نمی دونستن توی مدرسه ول می گشتن. اما توی چهره همشون آثاری از نگرانی نمایان بود. توی همین حال و هوا بود که دوباره صدای توام با نگرانی معاون محترم(انگار به او هم الهام شده بود...) به گوش رسید:

دانش آموزا توجه داشته باشید چادر به سر توی حیاط مدرسه صف ببندید.(از اون جایی که پوشیدن چادر در مدرسه ی ما الزامی ست، با کمبود چادر مواجه نشدیم.)

خلاصه همه چادر به سر وارد حیاط شدیم و با صحنه ی خارق العاده ی مواجه شدیم. جل الخالق. با گونی تو مدرسه سنگر درست کرده بودن. عکس آقا رو زده بودن به در و دیوار.عکس لاله... چفیه...و...

6 تا خواهر هم از نمی دونم کجای بسیج تشریف اورده بودن. که فقط دماغاشون پیدا بود. ولی یکیشون از همه جوگیر تر بود. می گفت باید از بزرگ به کوچیک صف ببندین.وقتی دلیلشو پرسیدیم گفت: تو دوران جنگ هم همین طور بوده. واسه این که دشمن تعداد رو نفهمه از بزرگ به کوچیک صف می بستن! (انگار مدرسه میدونه جنگه و ما هم جنگ جو!)بعد اومد به نفرای اول صف یه پرچم داد(اسمشونو یادم نیست) که روش نوشته بود بسیجی نمی دونم چی چی. که بزنن به سینه هاشون و سنبل یک دانش آموز بسیجی باشن. و از بد شانسی من هم نفر اول صف بودم. و هر چی به هم کلاسی هام اصرار کردم که: دستم به گوشه شرتت(دستم به دامنت)بیا جاتو با من عوض کن،قبول نکردن.

با تشریف فرمایی امام جمعه ی شهرمون برنامه هم شروع شد. اول پرچم جمهوری اسلامی ایران رو برافراشتن.بعدش یهو دیدیم همون خانومه که جو گیر بود،دوید رفت تو صف بین بچه ها شرو کرد دکلمه خوندن!!

بعدش امام جمعه شهرمون یخته(در لهجه ی اصفهانی یعنی یه کم) حرف زد:

ما از برکت خون بسیجیان شهید زنده ایم و...

اون موقع که حرفاش تموم شد می خواست بره دوباره اون خانومه دوید رفت تو صف لابه لای بچه ها شروع کرد دکلمه خوندن!

بعدشم هیچی دیگه رفتیم کلاس. بعد یه برنامه ای هم توی مدرسه داریم که هر روز نوبت یه کلاسه که یه حاج آقا می ره سر کلاسشون و اونا هر سوالی داشته باشن ازش می پرسن. امروز نوبت کلاس ما بود.این حاج آقا حرف های گهر باری زد که خلاصشو واستون می گم:

1-چت کردن حرام است.

2-آهنگ شاد گوش دادن حرام است.

3-رقصیدن حرام است.(به گفته ی دبیر دینیمون فقط رقصیدن زن واسه شوهر حرام نیست که اونم مکروهه!)

4-نباید بریم کتابخونه درس بخونیم چون ضروری نیست چون به دوره ی حاج آقا اینا کتابخونه و این چیزا که نبوده ولی اونا مشکلی هم تو درس خوندن نداشتن و با رتبه ی عالی تو کنکور قبول شدن!

5-از هیکل هیچ مرد یا هیچ پسری نباید خوشمون بیاد. حتی اگه داداش یا پدرمون باشه. چون شیطان از همین راه ها وارد می شه!

6-...

دیگه خودتون حسابشو بکنید که ما امروز چه روز قشنگی رو گذروندیم.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...

طرز تهیه ی آبگوشت:

مواد لازم:
نخود
لوبیا
گوشت
سیب زمینی
پیاز
رب گوجه فرنگی
نمک

طرز تهیه:

همه ی مواد فوق را به مقداری که عشقتان می کشد با هم مخلوط کرده، در دیزی بریزید.در دیزی را می بندیم و یک ساعت روی شعله ی ملایم می گذاریم.