| |
| دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386 |
| شهر هرت! |
شهر هرت جایی است که رنگ های رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب! شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسند! شهر هرت جایی است که همه بدََن مگر این که خلافش ثابت بشه! شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟! شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند! شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشین ها راحت تر برانند! شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند! شهر هرت جایی است که شوهرها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند! شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر! شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت! شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماه ها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد! شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند! شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف! شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسیشونو در بیارن! شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند! شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخ ها می سازن! شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری! شهر هرت جایی است که موسیقی حرام است! شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا، خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن! شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه! شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه! شهر هرت جایی است که هرگز آن چه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی! شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار! شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی! شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است! شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه! شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه! شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن! شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی که شهر هرت جایی است... خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست...!
|
|
| |
| یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386 |
| آدمخواران!!! |
پنج آدمخوار بعنوان برنامهنویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابر این فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید." آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آدمخوارها اظهار بیاطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونها اون نظافت چی رو خورده؟ یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژهها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! لطفاً از این به بعد افرادی را که کار میکنند نخورید." www.owl.blogsky/
|
|
 |
|