آبگوشت
آبگوشت دیزی سنگی خاطره های منه...

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
موضوع بندی

Powered by BlogSky.com

خوش آمدید.

جمعه 18 آبان ماه سال 1386
سالگرد اخراج شدن من اخراجی!
پارسال همین موقع ها بود که معاون محترم مدرسه مون بنده را از مدرسه به مدت سه روز اخراج کردند.به این دلیل که چند تا از چای شیرین های کلاس واسه من نیرنگ کردن. و علیه من شایعه پراکنی کردن. چون یه کم هم شیطونم معاون محترم حرفشون رو همون موقع قبول کرد. و من هم نتونستم ثابت کنم که این فقط یه نیرنگه.
معاون محترم، همه ی کارهای فرهنگی و فعالیت های من توی مدرسه را نادیده گرفتن. و علاوه بر اینکه سه روز منو اخراج کردند، انضباط بنده رو هم کم کردند و و قتی اعتراض کردم فقط 25/0بهم اضافه کردند.
دوستان عزیز من هم که از غیبت های من نگران شده بودند، دلیل غیبت های منو از معاون محترم پرسیدن و ایشون گفتند که برید به همه بگید که صبا به این دلیل از مدرسه اخراج شده تا واسشون درس عبرت بشه!
ازاون روز به بعد هر موقع از کنار معاون عزیز رد می شم بد جور سر تا پامو برانداز می کنه و من هم توی دلم بهش می گم الهی بپکی!

یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386
اولین پست مهر؛خاطرات ریزه میزه از مدرسه...

امروز اول مهره، اولین روز از پاییز! و من امروز رو به پست امروزم ربط می دم.

راستش فقط خاطرات دوران دبستانم بامزه ان واسه همین فقط اونا رو می ذارم.

کلاس اول:

اولین باری که ورزش داشتیم منو چند تا دوستام فکر کردیم زنگ خونه خورده. واسه همین برگشتیم خونه.

از قبل توسط یاسی "بابا آب داد" رو یاد گرفته بودم.اما اسم خودمو نمی تونستم بنویسم. یعنی می تونستما. اما هر چه قدر که دوست داشتم دندونه واسه اسمم می ذاشتم.گاهی وقتا هم جای نقطه ی اسمم رو عوض می کردم. تازه اون روزا نماینده هم بودم. یه بار به دستور معلم عزیز، واسه ساکت کردن بچه ها، رفتم از دفتر مدرسه یه چوب گرفتم. که از قد خودم بلندتر بود. واسه همین وقتی در کلاسو باز کردم اول چوب رفت تو کلاس بعد من!

یادمه اون روزا اندازه ی پام کفش پیدا نمی کردم.واسه همین هر قدمی که بر می داشتم،پام از تو کفشم در می یومد و پامو که رو زمین می ذاشتم،کفشم می رفت سر جاش...شایدم پام می رفت سر جاش!

کلاس دویوم:

یه بار معلم عزیز می خواست حرف بزنه که یهو دندون مصنوعی هاش اومد بیرون!

یه بار هم می خواست بهمون املا بگه. قبلش گفت:"وقتی گفتم نقطه سر خط، شما نقطه رو با رنگ قرمز بذارید."منم که از همون بچگی آی کیو درست و حسابی نداشتم متوجه حرف معلم عزیز نشدم.واسه همین همه ی نقطه هایی که توی اون املا بود با رنگ قرمر گذاشتم.اون صفحه پر شده بود از کلمه هایی با نقطه های قرمز.

کلاس سیوم:

یه همکلاسی داشتیم که عشایر بود. اهل یه منطقه ای بود به اسم "گولاب". یه روز سر همون درس کتاب اجتماعی بودیم که اتوبوس آقای هاشمی قرار بود بره کازرون. اون روز حواس همکلاسی مذکور سر کلاس نبود. که معلم عزیز بهش گفت: اتوبوس آقای هاشمی کجا می ره؟می ره گولاب؟

کلاس سیوم بود که اولین نمره ی بد رو گرفتم. همون روزا بود که اولین کتک رو از دست معلم عزیز خوردم. لپمو کشید. چه قدر دستش گرم بود!لپم سوخت!

کلاس چهارم:

یه بار همگی داشتیم از روی کتاب یه جمله ای رو می خوندیم.منم همون موقع حس شیطنتم گل کرد و صدامو کلفت کردم و با صدای بلند جمله رو خوندم. که معلم عزیز بهم گفت: اکه یه بار دیگه این کارو بکنی این گچو پرت می کنم تو دهنت(حلقت)!

کلاس پنجم:

یادمه پسر معلم عزیز تشنج کرده بود. و من هر روز حالشو از معلممون سؤال می کردم.(از همون بچگی به فکر آیندم بودم که ترشیده نشم.)

کلاس پنجم بودم که تازه یاد گرفتم چه جوری می شه باد لاستیکای ماشین معلم عزیز رو خالی کرد!

شنبه 30 تیر ماه سال 1386
!!!!!!!!!

              

چند روز پیش رفته بودم اداره ی ثبت احوال یه چیزایی دیدم که با خودم گفتم کارکنای حتما این جا صبح تا شب به کارای این ملت می خندند!(البته خنده ی تلخ) مثلا یه نفر اومده بود عکس شناسنامش نصفه بود. بعد گفت اینو خواهرم پاره کرده!(البته ما می دونیم که شوهرش پاره کرده بوده) یا یه نفر اومده بود شناسنامش این قدر خیسیده بود که اصلا هویتش معلوم نبود چی بود. تازه المثنی هم بود. و می گفت این توی مسافرت این جوری شده!(البته ما می دونیم که شناسنامش توی چاه دستشویی افتاده بوده) آخه عزیز من این چه طرز نگهداری از اسناد معتبره؟                                                                          

یه نفر دیگه اومده بود می گفت اومدم شناسنامه ی دوستم رو بگیرم. آخه چند وقت پیش اومده بود خونمون شناسنامشو جا گذاشت. منم شناسنامشو انداختم توی صندوق پست.چون با دوستم اختلاف پیدا کردم و دیگه رفت و آمدمو باهاش قطع کردم. دوستم خودش نیومد بگیره چون لب مرزگرفتنش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!        

 راستی، یه نفرو می شناسم که قبلا کارش یه جایی گیر بوده. اما اگه بچه داشته کارش حل می شده. واسه همین رفته با هزار ترفند یه شناسنامه ی الکی گرفته. بعد از این که کارش حل شده یادش رفته که شناسنامه رو باطل کنه. بعد چند وقت پیش رفته تا کارای پسرشو(بعد از اون ماجرا بچه دار می شه) درست کنه تا بره سربازی. اما بهش گفتن پسر بزرگت که هنوز نرفته سربازی اول اونو بفرست بره. این آقا هم مونده چی بگه. گفته پسرم 1 سالش که بود یرقان گرفت مرد. اما یادمون رفت شناسنامه رو باطل کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!

برای  شادی روح اون نوگل یرقان گرفته الفاتحه مع الصلوات.

یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386
به خاطر هزار لیتر بنزین!

عرض شود که ما عمو بزرگمون خیلی آدم خجسته ایه. و تو این چند وقت اخیر خیلی مورد احترام همه ی ما قرار گرفته. جریان از این قراره که سهمیه ی بنزینش 100 لیتر بوده و به خاطر یه اشتباه خیلی خیلی کوچیک 1000 لیتر بهش تعلق گرفته.( این عموی ما تازه دو تا ماشین هم داره دیگه خودتون حسابشو بکنین.) و به خاطره این اتفاق بزرگ ما روز جمعه به پیک نیک رفتیم و یه جشن کوچولو براش گرفتیم:

بابای من: داداشی اینو می دونی که داداش ها همیشه باید هوا ی همدیگرو داشته باشن و بزارن داداشش از کارتش استفاده کنه.

من:عمو می خوای برات چای بریزم؟

آبجی من: می گم عمو مثل این که این کارت با هوش تو یه کم عقب موندگی ذهنی داره.

من:عمو می خوای شونه هاتو ماساژ بدم؟

عمو کوچیکه: می گم بیا این بنزیناتو آزاد بفروشیم.بازار سیاه راه بندازیم.

من:عمو آب یخ میخوای؟

دختر عمو: بابا، روزهای خوش زندگی در انتظارمونه.

من: عمو می خوای باد بزنمت؟

عمو کوچیکه در حالی که به عمو بزرگه اشاره میکنه خطاب به جمع میگه: این همیشه قندونشو چهار چشمی مواظب بود ما یه دونه پولکی بر نداریم بخوریم امروز همه ی شکلاتاشو خوردیم از خوشحالی هیچی بهمون نمی گه.(تا اصفهانی نباشی این مورد رو درک نمی کنی)

من: عمو فردا میری تو پمپ بنزین می بینی همه مواظبن یه قطره از بنزین گرانبهاشون رو زمین نریزه. اما شما شروع میکنی با بنزین زمینو بشوری بعد همه با تعجب بهت نگاه می کنن بعد یه نفر می یاد ازت می پرسه آقا شما راز موفقیتتون چیه؟

خلاصه در آخر هم یه نماهنگ به افتخار عموم زدیم. یه نفر با نی، یکی با در قابلمه، یکی با سطل و پسر عمو هام هم می رقصیدند.....

عموی بزرگوار هم از اول تا آخر می خندید و کم مونده بود مردمی که اون جا بودن به خودشون فحش بدن که چرا اومدن پیش یه همچین قومی نشستن.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...

طرز تهیه ی آبگوشت:

مواد لازم:
نخود
لوبیا
گوشت
سیب زمینی
پیاز
رب گوجه فرنگی
نمک

طرز تهیه:

همه ی مواد فوق را به مقداری که عشقتان می کشد با هم مخلوط کرده، در دیزی بریزید.در دیزی را می بندیم و یک ساعت روی شعله ی ملایم می گذاریم.