آبگوشت
آبگوشت دیزی سنگی خاطره های منه...

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
موضوع بندی

Powered by BlogSky.com

خوش آمدید.

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
نفتی که سر سفره ها اومد!

عرض شود که روزی از روزها توی تلویزیون اعلام کردن که آی مردم اصفهان، در مصرف آب صرفه جویی کنید، که قراره آب به مدت چهل و هشت ساعت قطع  بشه. دلیلشم اینه که بلدوزر داشته یه کارایی می کرده و زده لوله ی نفت خامی رو که از جنوب می اومده اصفهان که پالایش بشه ، ترکونده!! و آب و نفت با هم قاطی شده. گفتیم چشم. خلاصه چهل و هشت ساعت گذشت و یه روز صبح از خواب پاشدیم رفتیم شیر آب رو باز کردیم .دیدیم به به! آب اومده.اونم چه آبی! دیدیم که رنگ آب یه کمی تغییر کرده. وقتی هم دستمون رو باش می شوریم قطره قطره روی پوست می مونه، مثل این که چرب باشه. یه بوی خوبی هم می ده. دقیقا شبیه بوی نفته!

بله ... و به این طریق نفت اومد سر سفره ها ! الان آبمون بوی نفت می ده. نونمون بوی نفت می ده . غذاهامون بوی نفت می دن و این قدر خوش به حالمونه که حتی بدنمون رو هم با آب نفت می شوریم.

فقط جای دو تا سوال می مونه: چرا تو این چند وقت اخیر این قدر قیمت آب معدنی رفته بالا؟ همین طور آفتابه و لگن و سطل و ...؟! و چرا این قدر مسمومیت زیاد شده؟

یکشنبه 9 دی ماه سال 1386
اندر احوالات مدارس غیرانتفاعی
اندر احوالات مدارس غیرانتفاعی
عرض شود که از وقتی که مدارس غیرانتفاعی شروع به کار کردن، اکثرا اونا رو به اسم غیر دولتی شناختن و همین باعث شد که مشکلاتی واسه این مدارس به وجود بیاد.به طوری که می دونیم: "دولت، جمعیتی است از افراد که در خاک معینی زندگی می کنند و تابع یک قدرت عمومی از خود می باشند."و توی زبان فارسی دولت به معنی "هیات وزیران"به کار می ره.اما اکثرا هر کسی رو که این کلمه رو یدک نمی کشه بیگانه و غیر ایرانی می دونن.
این نکته در مورد مدارس غیر انتفاعی هم صادقه. چرا که از اول اونا رو به اسم غیر دولتی شناختن. پس در بین مردم این مدارس به عنوان مدارس غیر ایرانی و بیگانه شناخته شدن. و با توجه به تعاریفی که علمای بزرگوار کوچه و بازار ادبیات کهن که بعضی هاشونم فارغ التحصیل دانشگاه هاوایی بودن!از مدارس غیر انتفاعی صادر کردن،این ویروس به بعضی مدیران و مسؤولان عزیز هم سرایت کرد. و مشکلات قشنگ تر واسه ی این مدارس به وجود اومد!
از جمله:با شروع مسئله ی هسته ای که همانا انرژی هسته ای حق مسلم ماست! واکنش هایی از طرف کشور های خارجی و استعمارگر علیه ایران عزیز صادر شد. و وقتی که ایران عزیز مورد تحریم های اقتصادی و نظامی قرار گرفت، بعضی از مسؤولین عزیز که مدارس غیر انتفاعی رو دست نشانده های دولت های خارجی توی ایران می دونستن، به مقابله با این تحریم ها بر ضد مدارس غیر انتفاعی بر اومدن. مثلا: شما به ایران سوخت هسته ای نمی دید، ما هم به مدارس غیر انتفاعی سهمیه ی صابون مایع نمی دیم! چشمشون کور برن از بیرون بخرن! و یا مثلا: شما به ما هواپیما نمی دید، ما هم سهمیه ی شیر مدارس غیر انتفاعی رو قطع می کنیم. و واسه این که حسابی دماغتون بسوزه، پولشو به مردم ستم دیده و مستضعف لبنان، فلسطین، عراق، افغانستان، بوسنی، غلوم دره و ... می دیم. چون اونا محتاج تر از فرزندان ایرانی هستن! مرگ خوبه ولی برا همسایه! اصلا ربطی نداشت ولی حالا که می شه چرا حرف بی ربط نزنیم!
و یا این که می گن شما از طرف آژانس هسته ای بازرس می فرستید، ما هم یه روز در میون افرادی رو با اسم های مختلفی مثل: خاله بهداشت، خاله مشارکتی، عمو نوسازی و عمو چطورند؟ که این آخری واقعا ناشناسه، رو می فرستیم تا ببینیم چرا یه معلم بازنشسته ی آموزش و پرورش بعد از سی سال گچ خوردن پای تخته بازم مجبوره برا تامین مخارج زندگی بازم کار کنه. و بعد از اون برگه ی گزینش و تایید صلاحیت تدریس می خوان!
یا این که: چرا آبخوری توی حیاطه؟ شاید اگه سوال کنن کجا باید باشه؟ جواب می دن:توی یکی از اتاق ها چون این جوری غیر بهداشتیه! و یا این که: چرا آب تو تلمبس چرا گوشکوب قلمبس!؟شاید اگه بازم سوال کنن: ای خاله ی بهداشتی آیا گوشکوب مدارس دولتی قلمبه نیست؟ جواب می دن: فقط گوشکوب مدارس غیر انتفاعی نباید قلمبه باشه!
شاید چاره ی این مشکل این باشه که مسؤولین این مدارس باید در مدرسه رو کولون کنن و تا دست کسی رو از پشت در ندیدن در رو باز نکنن! ولی بازم به نظرم این خاله های مهربون زرنگ تر از این حرفا باشن و بتونن با شگردی تازه به عنوان مامان بچه ها وارد مدرسه بشن و سریع شنگول و منگول رو بخورن. یه ماءالشعیر هم روش. تا شنگول و منگول کاملا هضم بشه و کسی نتونه اونا رو از دل خاله جان بیرون بکشه!
یه موردی هم هست که می گن قراره تموم کسایی که با مدارس غیر انتفاعی ارتباط دارن کارت سوختشون باطل بشه! حالا شما از من نشنیده بگیرید! فقط می مونه یه سؤال:اصل 19 قانون اساسی برای چه افرادی به تصویب رسیده؟
اصل 19:"مردم ایران از هر قوم و قبیله ای که باشن، از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ،نژاد، زبان و مانند این ها سبب امتیاز نخواهد بود."

دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386
شهر هرت!
شهر هرت جایی است که رنگ های رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب!
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسند!
شهر هرت جایی است که همه بدََن مگر این که خلافش ثابت بشه!
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟!
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند!
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشین ها راحت تر برانند!
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند!
شهر هرت جایی است که شوهرها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند!
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر!
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت!
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماه ها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد!
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند!
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف!
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسیشونو در بیارن!
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند!
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخ ها می سازن!
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری!
شهر هرت جایی است که موسیقی حرام است!
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا، خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن!
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه!
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه!
شهر هرت جایی است که هرگز آن چه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی!
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار!
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی!
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است!
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه!
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه!
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن!
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی که
شهر هرت جایی است...
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست...!

پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386
هفته ی بسیج بسیجی داغونه هفته ی بسیج چفیه پریشونه...

عرض شود که یه چیزایی تو دلم مونده اگه نگم خفه می شم.!

بله...یه چند روزی بود که مدیر محترم مدرسه ی ما واسمون سخنران دعوت می کرد. جناب سخنران هم تشریف می اوردن و نوگلان باغ زندگی رو شست و شوی مغزی می دادند.

یه روز از همین روزها نزدیکای زنگ آخر دیدیم که صدای معاون محترم از بلندگو به گوش می رسد:

دانش آموزا توجه داشته باشید فردا راس ساعت 7 صبح توی مدرسه باشید، سخنران داریم.

با شنیدن این صدا رنگ بچه ها پرید و دلشون هری ریخت پایین، انگار همون موقع بهشون الهام شد که فردا قراره چه اتفاقی بیفته.

خلاصه فردا شد و بچه های حرف گوش کن طبق گفته ی معاون محترم توی مدرسه بودن. ساعت 7:5 شد اما هیچ خبری نشد. بچه ها هم چون تکلیف خودشون رو نمی دونستن توی مدرسه ول می گشتن. اما توی چهره همشون آثاری از نگرانی نمایان بود. توی همین حال و هوا بود که دوباره صدای توام با نگرانی معاون محترم(انگار به او هم الهام شده بود...) به گوش رسید:

دانش آموزا توجه داشته باشید چادر به سر توی حیاط مدرسه صف ببندید.(از اون جایی که پوشیدن چادر در مدرسه ی ما الزامی ست، با کمبود چادر مواجه نشدیم.)

خلاصه همه چادر به سر وارد حیاط شدیم و با صحنه ی خارق العاده ی مواجه شدیم. جل الخالق. با گونی تو مدرسه سنگر درست کرده بودن. عکس آقا رو زده بودن به در و دیوار.عکس لاله... چفیه...و...

6 تا خواهر هم از نمی دونم کجای بسیج تشریف اورده بودن. که فقط دماغاشون پیدا بود. ولی یکیشون از همه جوگیر تر بود. می گفت باید از بزرگ به کوچیک صف ببندین.وقتی دلیلشو پرسیدیم گفت: تو دوران جنگ هم همین طور بوده. واسه این که دشمن تعداد رو نفهمه از بزرگ به کوچیک صف می بستن! (انگار مدرسه میدونه جنگه و ما هم جنگ جو!)بعد اومد به نفرای اول صف یه پرچم داد(اسمشونو یادم نیست) که روش نوشته بود بسیجی نمی دونم چی چی. که بزنن به سینه هاشون و سنبل یک دانش آموز بسیجی باشن. و از بد شانسی من هم نفر اول صف بودم. و هر چی به هم کلاسی هام اصرار کردم که: دستم به گوشه شرتت(دستم به دامنت)بیا جاتو با من عوض کن،قبول نکردن.

با تشریف فرمایی امام جمعه ی شهرمون برنامه هم شروع شد. اول پرچم جمهوری اسلامی ایران رو برافراشتن.بعدش یهو دیدیم همون خانومه که جو گیر بود،دوید رفت تو صف بین بچه ها شرو کرد دکلمه خوندن!!

بعدش امام جمعه شهرمون یخته(در لهجه ی اصفهانی یعنی یه کم) حرف زد:

ما از برکت خون بسیجیان شهید زنده ایم و...

اون موقع که حرفاش تموم شد می خواست بره دوباره اون خانومه دوید رفت تو صف لابه لای بچه ها شروع کرد دکلمه خوندن!

بعدشم هیچی دیگه رفتیم کلاس. بعد یه برنامه ای هم توی مدرسه داریم که هر روز نوبت یه کلاسه که یه حاج آقا می ره سر کلاسشون و اونا هر سوالی داشته باشن ازش می پرسن. امروز نوبت کلاس ما بود.این حاج آقا حرف های گهر باری زد که خلاصشو واستون می گم:

1-چت کردن حرام است.

2-آهنگ شاد گوش دادن حرام است.

3-رقصیدن حرام است.(به گفته ی دبیر دینیمون فقط رقصیدن زن واسه شوهر حرام نیست که اونم مکروهه!)

4-نباید بریم کتابخونه درس بخونیم چون ضروری نیست چون به دوره ی حاج آقا اینا کتابخونه و این چیزا که نبوده ولی اونا مشکلی هم تو درس خوندن نداشتن و با رتبه ی عالی تو کنکور قبول شدن!

5-از هیکل هیچ مرد یا هیچ پسری نباید خوشمون بیاد. حتی اگه داداش یا پدرمون باشه. چون شیطان از همین راه ها وارد می شه!

6-...

دیگه خودتون حسابشو بکنید که ما امروز چه روز قشنگی رو گذروندیم.

دوشنبه 5 شهریور ماه سال 1386
حلال و حرام موسیقی

ما که نفهمیدیم حلال و حرام مو سیقی را کدوم آقا یا آقا زاده یا دکتر یا حاجی یا مهندس یا مدیر یا... تشخیص می ده. ولی وقتی به بازار مو سیقی می ریم هر نوع ساز و آواز و بزن و بکوب حلال است. البته اگه وزارت فلان، بخش فلان، آقای فلان اجازه بده. در غیر این صورت حرام است و اجازه ی توزیع و نشر نداره. شما را به خدا دین مردم را دستکاری نکنید یا لااقل این آقای فلان حلال و حرام موسیقی خودش را در رسانه های عمومی آفتابی کنه تا ما از او معیار حلال و حرام بیاموزیم!!!

سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386
ایرانسل به مناسبت روز کفتر هدیه می دهد.

 با توجه به اینکه دخل و خرجمان با هم جور نمی شه. با شرکت های معتبر قرار داد تبلیغاتی بستیم. تا کمی از ضررات وبلاگ کاسته باشیم.

دوستان همگی تبلیغات ایرانسل زیر را هماهنگ با صدای بلند، جذاب و رسا بخوانید:

 

- شونصدمین جشنواره ایرانسل در قلی آباد خرمن دشت. از 1 فروردین لغایت 29 اسفند هر سال ، با خرید هر سیم کارت ایرانسل هفتاد سیم کارت اعتباری جایزه بگیرید. همه روزه از ساعت 1 نصف شب تا 2 ظهر و از 2 ظهر تا 1 نصف شب. شما می توانید با پرداخت سالیانه مفت هزار ریال از کلیه خدمات ایرانسل برخوردار شوید.

 

- یک بار دیگر، هزارمین جشنواره ایرانسل به مناسبت روز کفتر برگزار می شود. از علاقه مندان به خرید سیم کارت و جمع کردن سیم کارت های خود در کلکسیون دعوت می شود، تا با خرید هر سیم کارت ایرانسل بی نهایت سیم کارت اعتباری ایرانسل در یافت کنند. نگران نباشید ما با استفاده از چند دستگاه کامیون و 10 تن سیم کارت های جایزه را در حیاط خانه تان خالی خواهیم کرد.

 

- ایرانسل هدیه می دهد . از کی تا حالا ؟ از وقتی ایرانسل اومده. بزرگترین جشنواره ایرانسل در قاره آفریقا. بدون خرید هیچ گونه سیم کارت جایزه بگیرید. ایرانسل  بگیرید. ایرانسل جایزه می دهد. ایرانسل هدیه می دهد. ایرانسل ... ایرانسل...

 

- سیم کارت ویژه ایرانسل به مناسبت روز بزرگداشت مقام گورخر خال خالی، عرضه شد. با جایزه گرفتن ده سیم کارت ایرانسل نهصد و پنجاه و هشت سیم کارت ویژه دیگر ایرانسل جایزه بگیرید. سیم کارت های ما را می توانید از آدامس فروش ها، دست فروش ها، و گل فروش های سر چهار راه تهیه کنید.

 

- سیم کارت جدید ایرانسل برای حیوانات خانگی از قبیل سگ، گربه، سوسک، پشه مگس و ... به بازار آمد. با این سیم کارت می توانید با حیوانات خانگی خود ارتباط برقرار کنید. و احوال آنها را جویا باشید.

 

- با خرید هر سیم کارت ایرانسل شصت دستگاه تلویزیون رنگی، پنجاه خودروی پژو 206 ، 900 فقره وام ازدواج، و هزاران هزار سیم کارت اعتباری دیگر جایزه ببرید.

 

- سیم کارت یک بار مصرف و بهداشتی ایرانسل به بازار آمد. این سیم کارت ها را بعد از هر بار استفاده بشکنید و دور بریزید. و سیم کارت دیگری با میلیون ها جایزه ارزنده و نفیس دیگر جایزه بگیرید.

 

استخر سیم کارت ایرانسل افتتاح شد. شما می توانید در این استخر که از سیم کارت پر شده است، شنا کنید و به از هر کجا به کجای ایران فقط دقیقه ای هفتصد میلیون تومان تماس بگیرید.

- و باز هم شما می توانید شماره دلخواه خود را انتخاب کنید...

- مهلت جشنواره تمدید شد...

- جون مادراتون بیاین هدیه بگیرید...

- تو رو خدا جایزه بگیرید...

و سرانجام ایرانسل به عنوان نیکوکارترین خط موبایل لقب نیکیسل را گرفت. چندی بعد این شرکت به دلیل تولید بیش از حد سیم کارت در شرکت خفه شد و ترکید، و سراسر جهان باران سیم کارت بر سر مردم نازل شد.

 

http://amirlovek.blogsky.com

به گفته ی چند تا از دوستان: نون خشکه بیار ایرانسل ببر.

یکشنبه 24 تیر ماه سال 1386
مردودی ها!

 

تابستون به غیر از گرما و بستنی و مانتوهای کوتاه، داستان های دیگه ای هم داره.برای دانش آموزانی که کارنامشون نمره ی درخشانی نداره، فاصله ی مدرسه تا خونه فاصله ی تلخیه... کارنامه ی ترم آخر این بدی را داره که نمی شه اونو زیر فرش قایم کرد یا گفت:« هنوز نمرات را اعلام نکردند! هنوز کارنامه نداده اند! مدیر گفت ترم آخر مهم است.»
کارنامه ی ترم آخر را نمی شه برای همیشه قایم کرد.هر کس به تو می رسه می گه:«قبول شدی؟» انگار پرسیدن این سؤال یه وظیفه ی ملی است،کسانی هم که این سؤال را می پرسند،روحشون خبر نداره که تو هنوز در کودکستان هستی یا دبیرستان را داری تموم می کنی! حالا باید بری و در کلاس های تابستونه ثبت نام کنی و چه عذابی ست این کلاس ها، کلاس هایی که وسایل گرمایشی و سر مایشی مناسبی ندارند و همون بخاری های نفتی زنگ زده که تو چند سال اخیر ، چند بار جون بچه ها را بی هیچ گناهی گرفته.

تکرار درس های کهنه، ورق زدن کتاب هایی که پر از یادگاریه، چرت زدن های عصرونه، به هم خوردن تموم بر نامه های تابستون، سفر، تلویزیون، چت، خیابان گردی...!

کاوش تو غارهای باستانی، نشون می ده که انسان های اولیه برای یاد دادن شکار به بچه هاشون، با ذغال بر دیوار غارها نقش می زدند.در واقع نقش زدن اولین شیوه ی انتقال دانسته ها بوده. در مدرسه های ما هنوز از شیوه ی نقش زدن استفاده می شه. با این تفاوت که به جای ذغال و دیوار غار، از گچ و تخته سیاه استفاده می شه.هر بچه ی دیگه تو هر جای دنیا هم بود وقتی باید هر روز یه مشت کتاب دنبال خودش می کشوند، و پای تخته سیاه کلی گچ می خورد، نسبت به درس بی انگیزه می شد.

کوتاه سخن اون که باید دست به یک انقلاب آموزشی زد. تا ابد نمی شه زیر سایه ی اسم هایی مثل ابو علی سینا، زکریای رازی، پرو فسور حسابی و... خوابید. این نوشتار، سوزنی به خود است، قبل از اون که جوالدوزی نثارمون بشه.

دانش آموزان تبدیل به ضبط صوت شدن. روح خلاقیت، پرسشگری و علم آموزی بین بچه ها غریبه است، از قافله ی دانش جهانی گام به گام عقب افتادیم، دلخوش به تک چهره های علمی نباشیم چون برای ساختن یک جا معه، هزار نفر آدم هم کمه، چه برسه به چند نخبه ی علمی. از پوستین تعریف و تعارف در بیاییم و قبل از اون که دیر بشه کاری کنیم.

فرانسیس بیکن می گه:« دیروز قدرت در عضله بود، امروز در پول، فردا در فکر!» ما در کجای زمان هستیم؟

ذهنم پر است از حرف هایی که دانش آموزان، معلمان، خانواده ها و ... درباره ی مردودی ها می گن.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...

طرز تهیه ی آبگوشت:

مواد لازم:
نخود
لوبیا
گوشت
سیب زمینی
پیاز
رب گوجه فرنگی
نمک

طرز تهیه:

همه ی مواد فوق را به مقداری که عشقتان می کشد با هم مخلوط کرده، در دیزی بریزید.در دیزی را می بندیم و یک ساعت روی شعله ی ملایم می گذاریم.