آبگوشت
آبگوشت دیزی سنگی خاطره های منه...

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
موضوع بندی

Powered by BlogSky.com

خوش آمدید.

جمعه 10 اسفند ماه سال 1386
چند پیشنهاد بی شرمانه(برای نامزدهای انتخابات مجلس)

1.
پیشنهاد می کنیم، وقتی همه دارند به راست می پیچند، شما به چپ بپیچید، چون هم برای کلاستان خوب است و هم می توانید بعد ها ادعا کنید که ما هم به چپ پیچیده ایم. اما یادتان باشد موقع پیچیدن به چپ، راهنمای سمت راستتان چشمک بزند!
2.
پیشنهاد می کنیم وقتی روزنامه از خودتان در کردید و انتظار داشتید عمویتان نامزد انتخابات مجلس شود و عمویتان ترجیح داد وارد گود نشود، شما عوض مشتری گشتن، بروید و به مشتریان قدیمی بچسبید، هرچند ممکن است مبالغ چک هایشان نسبت به زمانی که مصاحبه از آن ها چاپ می کردید، یه موزولی(در لهجه ی اصفهانی یعنی یه ذره) کم تر باشد!
3.
پیشنهاد می کنیم وقتی آقای دکتر ساکت در صحنه حضور ندارد و این روز ها تبدیل به غایب بزرگ شده و ترجیح می دهد قاصد های زانتیا سوار خود را به در خانه های مردم برای جلب آرا می فرستد، وردی کنید تا حداقل ایشان از غیبت بیرون بیایند، معلوم هم نیست، شاید زبان ایشان هم باز شود!
4.
پیشنهاد می کنیم وقتی شما بعد از 4 سال سکوت و تغییر اسم دادن به "دکتر ساکت"، موقع انتخابات رسید و مجبور شدید هر روزه سکوت خود را بشکنید، هر روز صبح یک دانه تخم کبوتر را با یک عدد تخم بلدرچین و تعدادی تخم کنجد و چند تا تخم دیگر مخلوط نموده و پس از مصرف نمک و فلفل به اندازه ی کافی، قرقره کنید تا برای حداقل یکی دو هفته صدایتان باز شود. ولی یک وقت دیدید هر کار کردید اسمتان عوض نشد!
5.
پیشنهاد می کنیم وقتی 110 میلیارد تومان بودجه مرحمتی به دستتان رسید، آن را هر چه زودتر برای ساختن انواع و اقسام صنایع و حرفه های مشاغل زا، خرج کنید. خدا را چه دیده اید، شاید بهد از صد و بیست سال نوری، روزی برسد که اسم شما را هم مثل اسم شهردار سابق و شاعر خوب شهرمان مجبور شدند روی سنگ های ارگ شیخ بهایی(شیخ بهایی بانی شهر اصفهان هست) بکنند.
6.
پیشنهاد می کنیم وقتی می خواهید در روز های تبلیغات، از این نمد انتخابات مجلس هشتم، کلاهی هم برای شما بسازند، مردم را در رستوران های بغل پلیس راه غرب نجف آباد(یکی از شهرستان های غرب اصفهان) جمع کنید و تا می توانید ناهار بدهید. شاید از راه چرب کردن دهان مردم هم که شده، عده ای عملکرد 4 سال قبل شما را فراموش کنند و شاید دوباره دلشان بسوزد و شاید دوباره...
7.
پیشنهاد می کنیم وقتی فشار خیلی به شما وارد می شود، تا اندازه ای که می گویید از فشار، موهایم سفید شده، به جای صحبت کردن از "اختناق" برای مردم شهر، اندکی به فکر کم کردن فشار باشید. پیشنهاد می کنیم ضربه گیر های ورزشی و کشیدن نفس عمیق را امتحان کنید، شاید این بار موهایتان خیلی سفید نشود.
منبع:هفته نامه ی والی(ویزه ی شهرستان های نجف آباد و تیران و کرون)

یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
تقصیر دولته؟
افسر راهنمایی و رانندگی تعدادی عکس از روی میزش برداشت و به طرف مردی که در صندلی کنار میز او نشسته بود گرفت و گفت: آقای عزیز این عکس ها که توسط دوربین های کنترل ترافیک گرفته شده نشان می دهد که شما با سرعت 120 کیلومتر از چراغ راهنمایی در میدان نوبنیاد رد شدید، به پشت یک وانت در میدان ونک و یک مینی بوس در قلهک چسبیدید، در منطقه پر ترافیک و شلوغ سید خندان ویراﮊ دادید، روی لبه جدول های سیمانی و حتی نمی دانم چطور روی لبه نرده های کنار خیابان رفتید. باز هم منکر این خلاف ها هستید؟ مرد گردنش را کج کرد و گفت: جناب سروان بنده نگفتم خلاف نکردم. فقط گفتم من بی گناهم. مشکل از جای دیگری است، الان هم همه چیز را قبول دارم اما با صدای رسا اعلام میکنم همه اش تقصیر دولته. افسر عکس ها رو روی میز گذاشت و ابرو گره کرد و گفت یعنی چه؟ شما در موارد متعدد خلاف کردید آن وقت می فرمایید تقصیر دولته؟ یعنی دولت اشتباه کرده که چراغ راهنمایی با دوربین های کنترل ترافیک کار گذاشته؟ یا اصلا به خاطر مقررات راهنمایی و رانندگی تقصیر کاره؟ مرد آب دهانش را قورت داد و گقت: هیچ ربطی به مسائلی که گفتید نداره، الان خدمتتان عرض می کنم چرا خلاف های من تقصیر دولته. مطمئنم وقتی قضیه را بشنوید، حتما حق را به بنده می دهید و اگر جریمه و مجازاتی هم قائل باشید به سراغ دولت خواهید رفت. افسر گفت: سراپا گوش هستم. بفرمایید جناب پاک باز.
پاک باز نفس عمیقی کشید و شروع کرد به صحبت: همانطور که قبلا به اطلاعتان رساندم بنده پانزده سال است که در آموزش و پرورش دبیر زیست شناسی هستم. تا ده دوازده سال پیش با پیکان مدل 47 مرحوم پدرم به محل کارم که مدرسه ای در اختیاریه بود می رفتم. اما بعدا از طرف اداره محیط زیست اعلام شد حرکت ماشین های مدل پایین تر از 50 ممنوع است و بنده هم چون استطاعت ارتقاع مدل ماشینم را نداشتم ناچار شدم آن را بفروشم و یک موتور دنده ای بخرم. در همان روزهای موقعیت مناسبی پیش آمد و ازدواج کردم. دو سال بعد از طرف آموزش و پرورش اعلام شد که حضور دبیر مرد در مدارس دخترانه ممنوع است و خود به خود ساعات کاری بنده کاهش پیدا کرد و در شرایطی که درآمدم پایین آمده بود، خرج بالا رفت. پس ناچار شدم موتور دنده ای را بفروشم و یک موتور گازی بخرم. چند سالی با همان موتور گازی مشغول رفت و آمد به سر کارم بودم و در همین اثنا با افتتاح تدریحی رشته زیست شناسی در دانشگاه های آزاد و غیرانتفاعی و پیام نور و علمی کاربردی و غیره ناگهان تعداد دبیران زیست شناسی به طور تصاعدی افزایش یافت. یعنی برای پست معلمی من و یک همکار دیگرم که او هم زیست شناس بود، سی رقیب تازه نفس و کم توقع پیدا شد. به همین دلیل هم ساعات کاریم تقلیل پیدا کرد، هم محل های کار متعدد شد. یعنی بنده با هزار التماس از مدیران محترم مدارس مختلف سه چهار ساعت وقت تدریس گرفتم. دقت بفرمایید این یعنی بنده در شش هفت مدرسه مختلف درس می دهم تا بیست و چهار ساعت تدریس موظفم پر شود و با توجه به فاصله مدارس مزبور ناچارم هر روز از اختیاریه تا ده ونک، از سید خندان تا نو بنیاد و از قلهک تا گاندی تردد کنم. آن روز ها طی اطلاعیه از طرف اداره کنترل آلودگی هوا و ایضا اداره خودتان تردد موتورهای دوزمانه یا همان موتورهای گازی ممنوع اعلام شد. بنابرین به ناچار موتور گازی را هم فروختم اما چون قیمت دوچرخه هم شده بود چهار برابر خون پدرم، ببخشید منظور چهار برابر پولی است که پدر مرحومم برای خرید همان پیکان سابق الذکر داده بود، نتوانستم حتی دو چرخه بخرم. پس به ناچار یه جفت کفش اسکیت مرغوب خریدم که احتیاجی به بنزین و روغن نداشته باشد و هوا را هم آلوده نکند. از سید خندان که می خواهم بالا بروم، پشت ماشین ها می چسبم تا سربالایی را راحت طی کنم و هنگام پایین آمدن از خیابانهای بالاتر هم ابتدا می ایستم و پا را با کفش اسکیت روی زمین میکشم و سرعت میگیرم و بدون توقف از خیابان یا پیاده رو، از روی جدول یا نرده و خلاصه با هر بدبختی ای که فکرش را بکنید خودم را به مدرسه ام در جنوب منطقه آموزش و پرورش می رسانم. البته قبول دارم که اسکیت هایم وسیله ایاب و ذهابم هستند و طبق مقررات راهنمایی و رانندگی می بایست نمره بشوند، اما تصدیق بفرمایید نه می توانم نمره های جلو و عقب را به اسکیت ها وصل کنم و نه اینکه آنها را از کمرم آویزان کنم. حالا حق دارم که می گویم تمام تقصیرات از دولت است یا نه؟


چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386
معلم شما کیه؟!

(واسه نوشتن این مطلب دیر شده اما مطلب جالبیه)

چند صباحی خبر اول همه ی نشریه های داخلی و خارجی، رسانه ها و نقل مجالس خبر فرار شهرام جزایری عرب بود. توی کوچه، توی بازار هر کی می رسید می گفت: چه خبر از شهرام خان؟( یعنی کجا فرار کرد؟) یکی می گفت رفته آمریکا، یکی می گفت نه رفته کانادا، یکی می گفت تو ترکیه دیدنش. خلاصه هر کی یه چیز می گفت. تمامی نیروهای امنیتی و مردمی بسیج شدند تا شهرام خان رو دستگیر کنند. تو همین گیر و دار یه شیر پاک خورده، تلفن را بر می داره و زنگ می زنه به اداره آموزش و پرورش یکی از شهرهای اصفهان و راپرت می ده که شهرام خان را توی یکی از کلاس های دبستان غیر انتفاعی فلان(مدرسه ی داداشم اینا) دیده.البته شما نشنیده بگیرید. بعدها گفتند اون راپرتچی ملقب بوده به "قارا مینا". تعجب نکنید خودمم نمی دونم یعنی چی!

بله تحقیقات گسترده در این رابطه به صورت شبانه روزی شروع شد. پس از چندین شبانه روز تحقیقات مداوم و پی در پی، مامورین گمنام به این نتیجه ی اخلاقی رسیدند که شهرام خان توی کلاس اول است. چیزی طول نکشید که خبر گوش به گوش به همه جا رسید.

و جالب تر این که همه به این نتیجه رسیدند که شهرام خان معلم کلاس اول است.

این شد که پای مامورین و بازرسان محترم به مدرسه ی فلان باز شد. هر کسی از راه می رسید سراغ کلاس اول و معلمش را می گرفت. بازرسان محترم برای این که هیچ شک و شبه ای توی تحقیقاتشون نباشه از پشت درهای بسته از بچه های کلاس اول بازجویی می کردند. و همه سوالشون این بود: بچه های عزیز معلم شما کیه؟ بچه ها هم با صدای بلند داد می زدند: آقای ژ.( آقای ژ هم مدیر دبستانه هم معلم کلاس اول) بازرس که در کلاس را محکم گرفته بود که مبادا کسی بیاد و بچه ها را شستشوی مغزی بده دوباره می پرسه: نه ببینید معلم اونیه که بهتون درس می ده. اون کیه؟ یکی از بچه ها که یه تصویر حالا از کجا، خدا می دونه یهو اومده تو مخش، داد می زنه: خانم الف.( زن آقای ژ.)!

تو این گیر و دار که همه بسیج شدند تا هویت خانم الف را کشف کنند، یکی از والدین دلسوز می خواد به بچه ی کلاس اولیش املا بگه و اما متن املا:

«روزی هنری دونانت بنیانگذار صلیب سرخ در جهان، با لئوناردو داوینچی که مشغول کشیدن لوزالمعده ی یک گوسفند در بشقاب در شهر تاریخی سولفرینو بود، دیدار کرد.»

طفلک پسر فقط به چشم های مادر می نگریست و مادر گفت: الهی مادر قربون نگات، فدای خنده هات چرا نمی نویسی؟! پسر می گه: چی؟ مادر میگه: تو املات ضعیفه. حالا باهات ریاضی کار می کنم. بگو ببینم "رادیکال8 ÷"sin32 چند می شه؟! پسرک دوباره با تعجب به چشم های مادر نگاه می کنه. در همین لحظه مادر با ناراحتی می گه: وا خاک بر سرم تو که چیزی یاد نگرفتی. پاشو بریم اداره.

مادر با عصبانیت وارد اتاق آقای رئیس می شه و می گه: ببخشید حاج آقا من بچه ی طفل معصومم را بردم مدرسه ی فلان درس بخونه، ولی چون معلوم نیست یه روز شهرام جزایری می ره سرشون، یه  روز خانم الف و یه روز خود آقای ژ، بچه ام هیچی یاد نگرفته. تازه از اینا گذشته گویا روزی که آقای x می خواد بزنه تو صورت شهرام خانْ، اون جا خالی می ده و مشتش می خوره تو صورت بچه ی من! خلاصه مادر با التماس از رئیس می خواد که بچه اش را نجات بده...

من هم از شما خواهش می کنم اگه فهمیدید معلم کلاس اول کیه حتما من را هم خبر کنید.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...

طرز تهیه ی آبگوشت:

مواد لازم:
نخود
لوبیا
گوشت
سیب زمینی
پیاز
رب گوجه فرنگی
نمک

طرز تهیه:

همه ی مواد فوق را به مقداری که عشقتان می کشد با هم مخلوط کرده، در دیزی بریزید.در دیزی را می بندیم و یک ساعت روی شعله ی ملایم می گذاریم.